بسم رب الشهداء
السلام عليک يا فاطمه الزهراء
وقتي وارد جبهه شد ،اول از همه خاک زير پايش توجهش را جلب کرد. همان طور که داشت روي زمين را نگاه مي کرد و به خاک خيره شده بود ناگهان بوي خاصي به مشامش رسيد .بويي که هم شيرين بود ، هم پر از از غربت.
سرش را بلند کرد ، همه چيز در نظرش نوراني جلوه مي کرد.آن بسيجي ، آن لباس خاکي...چفيه سفيدي که روي شانه اش انداخته بود با آن خطهاي سياهي که داشت. سرش را پايين انداخت و به پوتين هاي سياهش که براي خواسته دلش ، آن ها را واکس زده بود چشم دوخت.نگاهش پر از احساس بود . سرش را بلند کرد و دوباره بسيجي را زير نظر گرفت.لبخند زيبايي بر لب داشت.
اما او نمي توانست بخندد. دستش را لاي موهايش برد و همزمان نفسي عميق کشيد. به سختي نفسش را از بيني بيرون داد .بسيجي همچنان با لبخند به او مي نگريست.
صدايي بلند او را به خودش آورد . پلکي زد و ديگر آن بسيجي را ، لباس خاکيش را ،چفيه اش و آن لبخند زيبا را نديد.
هنوز در همان محل ، در جبهه ايستاده بود.
به دور دستها در افق چشم بسته بود و صداي قلب خود را مي شنيد.
فرشتگان به سويش مي آمدند.
در دم نسيمي وزيد و روحش را نوازش داد.
آري ، همان لبخند زيبا بر لبانش نقش بست.
ديدم او را با همان چفيه ،با همان لباس خاکي و با همان پوتين ها.
به انتظار نگاهم ايستاده بود...
(اي شهيد ، اي کشته راه الله
خون تو در رگ هاي من جاري مي شود و مرا حس تازه اي مي بخشد.
حسي غريب که مرا به سوي معبود ازلي جذب مي کند.
تو دعا کن که من نيز خاکي شوم .
و رفتار و سکناتم نشان دهد که اين خون توست که در رگ هاي من جاري شده است.
تو دعا کن که مولايمان حسين ع همانطور که تو را پذيرفت مرا نيز به درگاه پر مهر و محبتش بپذيرد.
دعا کن که من نيز مانند تو ((عند ربهم يرزقون)) بشوم.
تو براي غريبي مولاي ما دعا کن.
تو دعا کن ...دعا کن...دعا )
يا حق ، يا علي ع مدد