کسي که دانشش بر هوايش چيره شود، آن دانش سودمند است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
ديوانه دل
::تعداد بازديد کنندگان::

20419

::بازديد امروز::

10

::بازديد ديروز::

38

 
::لينک هاي روزانه ::

سايت اطلاع رساني دفتر رهبر عزيزم [39]
پايگاه اطلاع رساني رزمندگان شميرانات [26]
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس [9]
موسسه فرهنگي شهيد آويني [27]
پايگاه مذهبي بابالحوايج [42]
جستجوگران نور [22]
بچه هاي قلم [37]
ياسين مديا [50]
نو ر يـه نو ا [31]
محرم نوا [19]
تبيان [38]
[آرشيو(11)]

::موضوعات وبلاگ ::

جامعه
انقلاب اسلامي
اخلاق و عرفان
فلسفه عبادات

 
::درباره خودم::
ديوانه دل
در آرزوي شهادت : دلارام[68]
بسم الله الرحمن الرحيم. السلام عليک ايتها الصديقه الشهيده ، فاطمه الزهراء **************** لعن الله قاتلي فاطمه الزهرا س. **************** خدايا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده. *************** مي نويسم از زخم و غم ،از عشق و معشوق و آه عاشق،مي نگارم از دل،به ياد هست تمام هستي در کمال مستي،فرياد ميزنم که ديوانه دلم. *************** يا ايتها النفس المطمينه،ارجعي الي ربک راضيه مرضيه. *************** ما زنده بر آنيم که آرام نگيريم،موجيم که آسودگي ما عدم ماست. *************** ميروم تا زماني که_با دلي آرام و قلبي مطمين_ شوم. *************** صلي الله عليک يا ثارالله. فاسأل الله الذي اکرم مقامک و اکرمني بک أن يرزقني طلب ثارک مع امام منصور من اهل بيت محمد صل الله عليه واله. *************** از نام ما مگوييد وز ما نشان مجوييد........بي نام و بي نشانيم مارا که ميشناسد........ما همنشين ياريم از خلق بر کناريم.............هر چند در ميانيم مارا که ميشناسد ************ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود ************* شادي روح مرحومه((( سيده الهام حسيني ))) صلوات ************* باور نکن تنهاييت را ...شادي روح شهدا صلوات. ************* اگه نوشته هام رو خونديدو خواستيد براي مدير اين وبلاگ دعايي کنيد...دعا بفرماييد خدا مرگ ما رو شهادت قرار بده...يا الله
::لينک به لوگوي من::
ديوانه دل
::لينک به دوستان::
ايليا
مبـارز
تــکـامـــل
بچه شهيــــــد
عاشق ا يــــثـا ر
دختــــــرا نـه
ازدواج
مبتلا
چفيه
گنبد افلاک
قـافله شـهـدا
!يه امل مدرنيسم نشده
مذهبي فرهنگي سياسي عاطفي اکبريان
کوثر بيکرانه، بانوي آب و آئينه
پري براي پريدن
يا مهدي عج
بانو بلاگ
دلشده
طرلان
زخم دل
خواهران شيعه
يک قدم تا پشت خاکريز
سيد محمد انجوي نژاد
آسموني باش- بوي خوش گل ياس
حجاب پرچم پر افتخار زن مسلمان
منتقم زهرا سلام الله عليها
کوچه بني هاشم
دالان بهشت
گام آخر
بي نشان
منتظران ظهور
کجايند مردان بي ادعا
سردار شهيد حاج احمد کاظمي
کجاييد اي شهيدان خدايي-کربلاي 6
واحد سیاسی کانون فرهنگی بسیج نورباران
نسيم ياد معبود در کويرستان جان
کربلاي جبهه ها يادش بخير
مکـتب الز هرا ء
عکس فـوري
صبح صادق
موعود
مليحانه
::لوگوي وبلاگ دوستان::






::آواي آشنا::

::آرشيو ::

ايليا
خاطرات محرم [8]
خاطرات عمره دانشجویی [9]
وبلاگ نویسان راهی سرزمین نور [4]
نوشته ای به مدد شهدا [5]
ديدار با رهبر [3]
غریبانه
هر که دل آرام بود ... [2]
اولین مسلمان ، عشق خدا [2]
فد ا ی مظلومیتت یا حسین ع [9]
دفاع مقدس ادامه دارد.... [4]
گردان الزهــــــرا (س)
عرفه ، با معرفت
یا فاطمه (س) [4]
تولدي دوباره
یا امام جواد ع مددی
علـــی (ع) ، امیر المومنین
اعتراض جدی به مسوولین پارسی بلاگ
گردهماييي وبلاگ نويسان مذهبي
22 بهمن ماه ، یوم الله
امان از غریبی 1
طالب شهادت
به رنگ خدا
روزنه اميد
شهيد مجيد سپاسي
بقيه الله خير للکم ان کنتم مومنين [2]
امام عزيز ،سيد روح الله موسوي خميني
سپاه عشق

::اشتراک ::

نام:

ايميل:

 

   1   2      >

نويسنده مطالب زير:   در آرزوي شهادت : دلارام  

بسم الله الرحمن الرحيم


(اگر مايليد کاملا در جريان سفر وبلاگ نويسان قرار بگيريد،لطفا از پست دعوتنامه شروع به خوندن کنيد.)


هويزه ،هدايت ، فکه ، غربت


يکشنبه


هويزه :شهـيـد علم الهدي


عشق اينجا اوج پيدا مي کند .....قطره اينجا کار دريا ميکند


از حسين علم الهدي شروع ميکنم.


اسم او نيز بيانگر آن است که به ارباب حسين ع اقتدا نموده بود.


حسيـــن،پرچم هدايت


هر جا که حسين علم الهدي حضور دارد ،نداي او نيز که از عمق وجودش بر مي خيزد به گوش مي رسد که مي گويد حسين (ع) پرچم هدايت است.


و يادآور اين حديث مي گردد:


ان الحسيـــن ،مصبـاح الهـدي و سفيـنه النـجاه


حسين چراغ هدايت و کشتي نجات است.


و او بود که حسيني زندگي کرد و حسيني وار به ديار ابدي رفت.


داستان شهادت حسين علم الهدي، دانشجوي 22 ساله


62 تا نيرو داشت که اکثرا دانشجوي دانشگاههاي مختلف ايران بودند و از اين 62 نفر، 22 نفرشون اسلحه نداشتند ،کلا 3 قبضه آرپي جي داشتند که 2 تاش کار نمي کرد.با اين وجود در دشت هويزه بدون وجود خاکريز و مانعي براي سنگر گرفتن ،شجاعانه و حسيني وار براي جلوگيري از بهم پيوستن 2 لشکر عراق مردانه مبارزه کردند و در آخر با لب هاي خشک و تشنه تن به تن به شهادت رسيدند.


و پس از شهادتشان نيروهاي بعثي يزيدي ،با شني هاي تانک هايشان بدن هاي آنان را با خاک يکي کردند وتا 2 سال نيز پيکرهاي مطهرشان در صحراي هويزه غريب و تنها جا مانده بود شايد تنها زايرشان نسيمي بود که گاهي از آنجا مي گذشت...


نگفته نماند پس از دو سال که پيکرهايشان تشييع شد مادر شهيد علم الهدي گفته بودند که پسرم را در قتلگاهش به خاک بسپاريد که اکنون نيز زيارتگاه زايران دشت هويزه شده است.


مادر شهيد علم الهدي نيز خود تا اخر جنگ در خط مقدم پشت جبهه حضور داشت ،کمک هاي مردمي جمع آوري مي کرد و جبهه ها را ياري مي نمود و پس از وفاتش او را نيز در کنار مرقد فرزندش به خاک سپردند.


روستاي هويزه را عراقي ها با خاک يکسان نمودند ،خانه هاي مردم را ويران کرده و مردم آن منطقه را فجيعانه از زن و مرد پير و جوان و کودک به شهادت رساندند.


خلاصه بگويم:


هويزه ، هدايت ، شجاعت ، شهامت ، مبارزه ، شهادت ، کربلا .....


چنگ دل آهنگ دلکش مي زند ..........ناله عشق است و آتش مي زند


فکه:


خيلي با کلاس بود .آخر کلاس. توي فکه با لبخند اطراف رو نگاه مي کردم.انگار که اومده بودم مهماني و دنبال ميزبا ن ها مي گشتم. توي معبر که راه مي رفتم دو طرف رو سيم خاردارها کشيده بودند .مين ها رو اون طرف سيم خاردار به چشم مي تونستي ببيني .بعد کنار سيم خاردارها رو 2 جور تزيين کرده بودند :1-پرچم هاي يا حسين (ع) و يا ابالفضل العباس (ع) و يا مهدي ادرکني و 2- تابلوهاي حامل پيام ها وشعرهاي عاشورايي.




آخر معبر هم ختم مي شد به يک محوطه گرد مانند که دور تا دورش پرچم هاي يا حسين (ع) و يا ابالفضل العباس (ع) به چشم مي آمد و قتلگاه 120 شهيد تفحص شده بود.



 


 


توي راه يک نقطه اي رو تابلو زده بودند که محل شهادت شهيد سيد مرتضي آويني



همش چهره شهيد آويني جلوي چشمم بود وقتي که رفته بود روي مين و خوني بود .چه لبخندي بر لبانش نقش بسته بود ،اطراف رو نگاه مي کرد گويا باورش نمي شد به آرزوي هميشگيش رسيده و شايدم دنبال آقا مي گشت.... حس مي کردم که هنوز شهيد آويني داره با لبخند ما رو نگاه مي کنه.


توي تمام مناطق گفته شده ((انا انزلناه خوندن )) از زبانم نمي افتاد که اتفاقا يکي از دوستان هم پيشنهاد دادن که يک سوره ديگه بخون که براي شهدا تنوع بشه لااقل.


از فکه غريب تا آسمان راهي نبود .نسيمي که مرتب مي وزيد از عمق جانم عبور مي کرد.


فکه هنوز پر از پيکرهاي مطهر شهداست ،سکوت ،آرامش،غربت ،اميد و....همه در فکه نهفته است.


ما ديديم و حس کرديم و گفتيم اما خدا قسمتتون کنه که شنيدن کي بود مانند ديدن...


آرامشي گرفتم که تا کنون برام نظير نداشته است.


از وقتي که به شهر و ديار خودم برگشتم توي وجودم دعواست.


جام تنگه.هر چي ميگم برو اونطرف تر گوش نميده.همش خودم رو دارم به درو ديوار اين قفس مي زنم.


هي مي خوام از گلوم پر بگيرم و بيام بيرون اما نميشه .اين جان و جسم انگار بدجوري به هم چسبيدندو من اين وسط دارم خفه ميشم.


پلاکم رو به گردنم مي اندازم.


کربلاي جبهه ها يادش بخيـــــــــر


خيلي شاد و آرومم ،فقط جام تنگ شده ،مي خواهم پر بکشم.


به يــاد شهـدا صلـوات (اللهم صل علي محمد وال محمد و عجل فرجهم والعن اعدايهم اجمعين)


يا علي ع حيــــــــــــدر مدد


  شرحش با دل












 


جمعه 3/1/1386   ساعت 4:22 عصر

نويسنده مطالب زير:   در آرزوي شهادت : دلارام  


بسم الله الرحمن الرحيم


پرده بالا رفت و ديدم هست و نيست ...راستي نا ديدني ها ديدني است


شلمچه ، راز طلاييه


شنبه:25/12/85


شلمچه ،خيلي با حال بود!


وارد که مي شديم تقريبا از توي يک معبر کانال مانند بايد رد مي شديم .دو طرف معبر پر از مين هاي مختلف و هشت پري و غيره بود .صداي توپ و تانک وغيره در فضا پيچيده شده بود.حس م کردم زمان جنگه و توي جبهه ام.


صداي هواپيما من رو ياد دوران کودکي ام انداخت که در پادگاني شبيه به دوکوهه در اهواز مستقر بوديم و هواپيماهاي عراق هفته اي چند بار روي سر ساختمانها رژه مي رفتند و مادر هايمان بچه ها رو با شنيدن صداي آژير بغل مي گرفتند و چندين طبقه به حال دو پايين مي آمدند.


 حال خوشي داشتم....


وارد صحراي شلمچه که شدم روبروي کانال بقعه اي ساخته اند جاي قدمگاه حضرت رضا (ع) .بر طبق روايات وارده زماني که حضرت رضا (ع) به سمت خراسان حرکت مي کردند راه خود را از مسيري انتخاب مي نمايند که از شلمچه بگذرد ...در شلمچه توقف مي کنند مشتي از خاک را برداشته و مي بويند و مي فرمايند در اين مکان عده اي از ياران ما در خون خود مي غلتند.........


از شلمجه تا کربلا 2 ساعت راه است.


3/1 شهداي جنگ تحميلي و دفاع مقدس را ما در شلمچه داده ايم.در عمليات کربلاي 4 و کربلاي 5 .


با خودم که خلوت کردم ياد تک تک پدران شهيد دوستانم افتادم.مادرم مي گفتند شب هاي عمليات روح معنوي جبهه بر خانواده رزمنده ها نيز حاکم بود و مراسم ها و دعاها داشتيم و بعد از هر عمليات در اهواز ما خانواده ها منتظر بوديم تا ببينيم اين بار کدام يک بايد .... راهي شهر خود شويم ...تک تک اسم شهداي شلمچه که پدرم سفارش کرده بودند را آوردم و سلام او را نيز به شهدا رساندم.


خلاصه حرفها زديم و حاجتها را مطرح کرديم ....تا خدا چه خواهد....


و هرگز نسيم سبک و آرام شلمچه را فراموش نخواهم کرد.روي زمين شلمچه نشسته بودم اما بدون اغراق حس مي کردم بين زمين و آسمان هستم ....روحم سبک شده بود و نسيمي آرام صورتم را نوازش مي کرد .آرامشي که داشتم را جز در حرم مولا حسين (ع) جايي ديگر تجربه نکردم.


راز طلاييه


خيلي عجيب بود.جدا از گروه شدم.همه اش سرگردان بودم.نمي دانستم چه کنم.چندين بار يک مسير را مي رفتم و دور مي زدم و بر ميگشتم .اصلا نتوانستم آرام بگيرم.انگار بايد دنبال چيزي ميگشتم اما نمي دونستم چي؟


اصلا نتونستم آرام بگيرم.


فقط چند دقيقه اي در نزديکي هياتي که مداحشان مي خواند و بقيه سينه مي زدند رفنم و نشستم.


طلاييه خاکش طلا بود.........کاش فرياد زده بودم: آآآآآآي شهداااااا........ ما رو هم طلايي کنيد.


سردار باقر زاده در کربلا تفعلي به قرآن مي زنند که آيه<< فاخلع نعليک ،انک بالواد المقدس طوي>> مي آيد .و در طلاييه هم زماني که به قرآن تفعل مي زنند همين آيه مي آيد.


بنابراين دعوتت کردند و قسمتت شد و رفتي ، با کفش روي خاک هاي آغشته به خون شهدا راه نري تازه حتي ممکنه زير پات لاله اي هم آرميده باشه.


يـا حـسيـــــن (ع) ، سالار شهيدان



جمعه 3/1/1386   ساعت 4:19 عصر

نويسنده مطالب زير:   در آرزوي شهادت : دلارام  


بسم رب الشهدا و الصديقين


دوکوهه ،مدينه


زنده نگه داشتن ياد شهدا کمتر از شهادت نيست.


خيلي وقت پيشا قبل از پاکسازي  مناطق جنگي با خانواده رفته بودم مناطق عملياتي،اون زماني که دبستاني بودم و رفتيم طرفاي همون شلمچه بود اگه اشتباه نکنم با برادرم و خواهرم سر يک ميني کاتيوشاي عمل نکرده که نصفش هنوز توي زمين بود  داشتيم دعوا مي کرديم که کي درش بياره و ببره نشون بابا بده !
که پدر ديدو به دادمون رسيد!


يا وقتي که توي سنگرهايي مي رفتيم که هنوز پر از پوکه بود و بوي رزمنده ها رو مي داد .


و دفعه بعدي هم بود ....


اما با کاروان هاي راهيان نور اولين بار بود که به مناطق جنگي رفتم و بگم که فعلا هم اگر چه دلم مي خواست اما قصدش رو نداشتم و فقط و فقط به دعوت خودشون بود که توفيق سفر شامل حالم شد.



رخصتي تا ترک اين هستي کنيم ....بشکنيم اين شيشه تا مستي کنيم


با خودم عهد کرده بودم توي اين سفر گريه نکنم يا خيلي کم گريه کنم.از تهران وقتي عزم سفر کردم گفتم شهدا من دارم ميام که دستم رو بگيريد .بهم روحيه بديد .واسه گريه زاري نميام.ميخوام روحيه ام عوض شه.اين غم و غصه ام از بين بره.


ساعت 9 صبح جمعه وارد دو کوهه که شدم خيلي پر روحيه و شاد بودم .با لبخند اين طرف و آن طرف رو نگاه مي کردم و مي گفتم يعني اين من هستم اومدم باورم نميشه .من که نمي خواستم بيام. خودتون منو آوردين.


رفتم جدا از برنامه گروق واسه خودم برنامه چيدم.تانک و نفر بر ها رو چک مي کردم.قايق ها رو نگاه مي کردم.ياد شهدا مي کردم که اينجا آمال و آرزوهاشون رو هم ميگذاشتن و هم بر ميداشتند و مي رفتند خط مقدم.ميگذاشتند آرزوهاي دنيايي رو اگر چه بوي خدايي هم داشت و بر مي داشتن آرزو و عشق ناب الهي رو.


رفتم توي حسينيه حاج همت .همه جا رو خوب نگاه کردم.اينجا شهدا نفس کشيدن ،آسموني ها ،منم دارم نفس مي کشم.درو ديوار و سقف و کف رو نگاه مي کنم .صداهاشون توي گوشمه.يکي به سجده رفته.يکي در حال قنوته .يکي دو زانو نشسته و رو به قبله خيره شده .يکي ....


منه ديده بان هم قلبم عين گنجشکي که هنوز بلد نيست با پرهاي کوچکي که تازه درآورده چطوري بايد پر بزنه دارم همه رو نگاه مي کنم.


دنبال حاج همت مي گشتم .خدايي جاي عکسش توي حسينيه خالي بود.من که نديدم.


اما نگاهش من رو وا داشت سرم رو پايين بندازم و حتي يک گوشه قايم بشم.


مي دوني چرا؟


ياد اون روز افتادم که توي دانشگاه شريف ،ميخواستن فرشته هاي هادي و گمنام خدا رو به خاک بسپارند براي اينکه دست بيچاره ها رو بگيرند و پرواز يادشون بدهند اما اونها چي کار کردند ؟ از روي جهالت و يا از روي عمد .هر دو گروه يک عمل رو انجام دادند .


پيکرهاي مطهر روي دست ها مي چرخيد .قبر ها و خاک له له (lah lah ) ميزدند براي در آغوش گرفتن گلهاي پرپر صحراي عشق.


اما نا آزاده ها چه کردند ...


حيف که زمين اجازه صحبت ندارد. حيف که آسمان فعلا بايد صبوري کند.


کاش گفته بودم شهدا حاج همت شرمنده ايم به خدا.اما...بگذريم...


آمدم از حسينيه بيرون.دم در يک شهيد گمنام هم نشسته و ناظره. باز انا انزلناه خوندم.


سوار اتوبوس شده بوديم که حرکت کنيم ،که يک دفعه يادم اومد موبايلم رو زدم توي سنگر صلواتي که شارز بشه ،پياد شدم بدو بدو رفتم دم سنگر که کنار حسينيه حاج همت بود.


تو اين فاصله رفت و برگشت يه گروه از خواهران زاير شهدا دم در حسينيه جمع شده بودند و روحاني کاروانشون داشت براشون صحبت مي کرد مي گفت :(مضمون صحبت هاشون)


چشمهاي همت خيلي زيبا بود خانومش بهش گفته بود ابراهيم چشمات خيلي زيباست خدا رو تو رو از چشمات مي بره.بعد گفت مي دونيد راز زيبايي چشمهاي همت چي بود؟


اول اينکه به نامحرم نگاه نمي کرد و دوم اينکه از خوف خدا در دل شب گريه مي کرد و اشک مي ريخت.


شب آخرم باز برگشتيم دوکوهه...


اون شب به اين فکر مي کردم که چرا دو کوهه من رو ياد مدينه مي اندازد.خواهرها و برادر هاي زاير شهدا رو که مي ديدم توي محوطه همش ناخودآگاه ذهنم سمت مدينه مي رفت و زايرهاي مدينه النبي (ص)....


همش اين شعر توي ذهنم تداعي ميشد،دوکوهه مهد گلهايي چه گلهايي همه پرپر....هنوز نميدونم چرا؟؟



بعد رفتيم خرمشهر و در مسجد جامع خرمشهر نماز خونديم...


و شب هم در معراج شهداي لشکر 31 عاشورا


اينم از عنايات شهدا به کاروان ما


بعد از کلي وقت 2-3 روز بود که يک شهيد تفحص کرده بودند.و در ضمن به هر کارواني هم اجازه ورود نمي دادند.


اما اين شهيد بزرگوار ما رو پذيرفت و از طرفي با اين کرامتي که بر ما روا داشتند رسالت ما رو هم سنگين تر کردند.


حال و هواي آن اتاق کوچک نوراني بماند.



از روضه ها و حرفهاي زده شده...از دعوتهاي مکرر که از خانوم فاطمه زهرا (س) و آقا مهدي اباصالح براي نشريف فرماييشان به مجلس مي شد ...از اينکه دست هامون رو داديم به هم که اگه دست يکيمون رو گرفتند دست يقيه رو هم بگيرند ....و از پيکر شهيد که جلوي چشم ما گذاشته بودند......



از عهد و پيمانهايي که بستيم و درد دل هايي که کرديم....


 يا زهرا (س)


 


جمعه 3/1/1386   ساعت 4:0 عصر
   1   2      >


ْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[4/6/1387- 2:9 ع] و چه کسي ميداند که جنگ چيست؟
[23/5/1387- 1:24 ع] سلام بر مهدي (عج)
[29/1/1387- 1:26 ص] 313 فدايي
[آرشيو شده ها]

Copyright ©  www.persian templates.com

 ©templatedesigned by: http://Nooshin17.persianblog.com